در افغانستان، پس از آنکه 25 سال جنگ را پشت سرگذاشت و سیستم آموزشی کشور به ویرانه ای تبدیل گردید. با استقرار نظام قانونمند در کشور شاهد رستاخیز عمومی برای دانش اندوزی، ارتقای سواد و آگاهی میان بسیاری از خانواده های افغانی در شهرها و روستاها هستیم.

این مسئله تحول بزرگی میان توده های مردم به شمار می رود، تحولی که روایت گر بیداری و حرکت توده وار به سوی جامعه مدنی و مدرن امروز است، تا از جمود فکری و عقب ماندگی بگریزند و خود را با قافله تمدن و تکنولوژی نوین امروز وصل کند. تقاضاهای مردم برای توسعه و گسترش مکتب در اقصا نقاط کشور و ناتوانی دولت در برابر این خواسته ها، چالش بزرگی را در نظام آموزشی کشور ایجاد کرد، نبود مکتب، کتابهای درسی، قرطاسیه، معلم و ... و تقاضاهای فرزندان واجب التعلیم افغانی برای شمول در مکتب پارادوکس ناموزون عرضه و تقاضا را ایجاد کرد، هر چند که این اصطلاح در بازارهای اقتصادی مصداق پیدا می کند، اما اگر روند عرضه و تقاضا در فرایندهای آموزشی بوجود آید، مصداق کمی از بازار اقتصادی ندارند، وقتی که دولت در عرضه خدمات آموزشی در برابر انبوه خواسته های دانش آموزان مواجه گردید، توازن عرضه و تقاضا به هم می خورد و وقتی توازن به هم خورد. چالش و نارسایی های آموزشی بروز می کند. وزارت معارف افغانستان با تمام طول و عرضی که دارد، طی چهارسال نتوانسته است پاسخ گوی درست نیازها و تقاضاهای متعلمان و معلمان باشد، در چنین وضعیتی دولت افغانستان و جامعه جهانی کمک دهنده به افغانستان، قبل از آنکه به فکر توسعه مکاتب و لیسه های همراه با کیفیت و متدهای جدید آموزشی و نظام آموزشی پیشرفته و مدرن باشد، به فکر پاسخ گویی به تقاضاهای توده ای افتادند و سعی کردند و با جذب تعداد زیادی متعلم و معلمین بی تجربه و بی سواد و ایجاد مکاتب در زیر خیمه ها و مساجد و ... از میزان تقاضاهای مردم بکاهد، اینکه تا چه میزان از نظر کیفیت پاسخ گوی نیازهای علمی متعلمین است و چنین مکاتبی تا چه میزان بهره وری دارد، فکری در این مورد نشده بود.

طبیعی است که دولت افغانستان و بویژه وزارت معارف، به جای آنکه به کیفیت آموزشی فکر کند، چاره ای نداشت که در قدم اول به تقاضاهای انبوه مردم و متعلمین واجب التعلیم بیاندیشند. بر این اساس میلیونها متعلم در سایه نظام آموزشی نه چندان خوب و سامان نیافته، راهی مکتب ها شدند، مکتب هایی که بسیاری آن از نبود معلمین با تجربه رنج می بردند، حتی در برخی از شهرها و روستاها کسانی که یک صنف بالاتر را خوانده بودند، به عنوان معلم صنوف پایین تر درس می دادند! مکاتبی که کتابهای درسی به قدر نیاز در میان آنان توزیع نمی گردید و یا کتابچه و قلم کافی نداشتند، تعداد زیادی از مکتب ها کنار درخت و زیر خیمه ها بر پا می گردید، بسیاری از مکاتب چنان پر بود که جایی برای نشستن پیدا نمی شد چه رسد به بازی و تفریح، مثلاً همین کابل لیسه عبدالرحیم شهید 23 هزار شاگرد دارد، طبیعی است که این آمار به اندازه ای سرسام آور است که اگر دیگر کشورها از آن باخبر شوند وحشت خواهند کرد، در صنوف درسی حدود 70 تا 100 شاگرد در یک صنف درس می خوانند، در چنین وضعیتی چگونه می توان انتظار کیفیت بالا و بهینه را از نظام آموزشی کشور داشت؟

اما اکنون که بیش از چهارسال از استقرار دموکراسی در کشور می گذرد، وزارت معارف هنوز چالش های کمیتی تعلیم و تربیت را حل نتوانسته و فرصت آن را نیافته است تا راهکارهایی برای کیفیت آموزش و مکاتب بدست آورد. در حالی که بهبود وضعیت مکاتب از نظر امکانات، بالابردن سطح نظام آموزشی و تامین رفاه معلمان، نیازها و ضرورت های اصلی تعلیم و تربیه در افغانستان به شمار می رود، نیازهایی که می تواند تحولی در نظام آموزشی کشور ایجاد کند، نیازهایی از این قبیل اند:

1-       توسعه مکاتب:

طی چهارسال مکاتب زیادی با همکاری کشورهای کمک دهنده اعمار یا ساخته شده است، اما به هیچ وجه پاسخ گوی صدها هزار متعلمین نیست که در زیر خیمه ها و یا زیر درختان درس می خوانند و یا صنوف 70 تا صد نفری را تشکیل می دهند. بر این اساس توسعه مکاتب در افغانستان هنوز در اولویت طرح های زیر بنایی در کشور قرار دارد و باید در این زمینه تلاش ها چند برابر گردد تا بتواند، متعلمین در مکان سالم و بدون تشویش به تحصیل شان ادامه دهند.

2-       تغییر و اصلاح کتابهای درسی:

در کشورهای پیشرفته و جهان سوم، کتابهای درسی متعلمین هر سال بر اساس میزان توسعه و پیشرفت و نیازهای زمانی هر کشوری تغییر می کند، متأسفانه در افغانستان پس از 25 سال جنگ، کتب درسی و شیوه های آموزش، از همان الگوهای قدیمی پیروی می کنند. هر چند که تغییرات اندکی در کتب های درسی بوجود آمده اما به هیچ وجه پاسخگوی نیازها و ضرورت های علمی و فنی زمان ما نیست. در وزارت معارف جمعی برای تدوین کتاب های درسی مشغول فعالیت اند اما تا کنون طرحی ارایه داده نتوانسته اند که نظام آموزشی کهنه افغانستان را متحول سازد.

3-       نبود معلم:

گسترش مکاتب در شهرها و روستاها، نیازمندی به معلم را بسیار بالا برد. با آنکه این ضرورت در سراسر افغانستان احساس می شود، دولت هیچ طرحی را برای تربیت معلمان در سایه توسعه دارالمعلمین ها و بالا بردن سهمیه محصلین در رشته معلمی در کانکور سراسری انجام نداده است. متأسفانه شأن و منزلت معلمین در کشور چنان پایین است که کسانی که از طریق کانکور وارد دارالمعلمین می شوند که پایین ترین رتبه قبولی را در کانکور آورده اند و حتی تعدادی به جای ادامه تحصیل در دارالمعلمین با درس وداع می گویند.

4-       توجه به رفاه حال معلمان:

با آنکه معلمی شغل مقدس پیامبران الهی است، اما در کشور ما بسیاری از متعلمین از انتخاب چنین شغلی گریزان است، دلیل آن روشن است، زیرا معلمین وقتی 5/2 هزار افغانی معاش دریافت می کنند، هیچ دانشجویی رغبت نمی کند که در آینده معلم شود. توجه به وضعیت رفاهی معلمین ضرورت اولیه رشد و پیشرفت در نظام آموزشی کشور به شمار می رود و وزارت معارف باید نیازمندی های معلمین را پاسخگو باشد.

آنچه گفته آمدیم چنین نتیجه می گیریم که نظام آموزشی کشور هنوز متحول نشده است و کارهای زیادی باید صورت گیرد تا اصلاح گردد و این چالش به زودی نیز قابل حل نیست. وزارت معارف در قدم اول نیاز به مدیریت خلاق و جامع نگر دارد تا با درک و شناخت نقیصه ها، راهکارهای جامع و قابل قبول را برای تحول در نظام آموزشی کشور ارایه نماید.
بدون شک، تربیت مهم ترین عامل شکل دهنده شخصیت، اندیشه، باورها، اخلاق و رفتار آدمی است. فضای خانواده، محیط زندگی، کوچه و محلّه و مدرسه همه در ساختار شخصیت فرد تأثیر گذارند و استعدادهای او را شکوفا نموده و به سمت و سوی خاصّی سوق می دهند. کودکانی که در آغوش خانواده های متدین و در فضای مناسب اجتماعی توأم با آداب و رسوم دینی و مذهبی پرورش می یابند، به لحاظ رفتاری و ویژگی های شخصیتی از کودکانی که در محیط های آلوده و خانواده های غیر متدین تربیت می شوند، بسیار متفاوتند . چون آن ها در دو فضای کاملاً متفاوت رشد و نمو پیدا می کنند که از نظر فرهنگی و اجتماعی هماهنگ نیستند و وجه اشتراک چندانی بین شان وجود ندارد. از میان عوامل تربیت، بیشترین نقش را در چگونگی شکل دهی شخصیت کودک، مربیان به ویژه پدر و مادر دارند. زیرا پدر و مادر نخستین کسانی هستند که با کودک ارتباط برقرار می کنند، نیازهای او را تأمین می نمایند، وی را در آغوش می گیرند، با او سخن می گویند و لبخند می زنند. از دیگر سو، کودک نیز با دید احترام به والدین می نگرد، با دقت از گفتار و رفتار آن ها الگو می گیرند و رفتارش را با رفتار آنان منطبق می سازد. پیامبر اسلام (ص) در زمینه نقش تربیتی پدر و مادر می فرمایند: «کُلُّ مَولُودٍ یُولَدُ علَی الفِطرة و ابَواهُ یُهَوِّدَانَهُ و یُنَصِّرانَهُ و یُمَجِّسَانَهُ؛ هر نوزادی با فطرت خدایی به دنیا می آید، ولی پدر و مادر هستند که او را به کیش یهودیت، نصرانیت و مجوسیت می کشانند.» چرا که تعلیم و تربیت نادرست فطرت انسانی را مکدَّر می سازد و جلو رشد و ترقی آن را گرفته متربی را به آن مسیری سوق می دهد که خود در برابر او قرار داده است. همان گونه که از این روایت استفاده می شود تربیت می تواند سرنوشت انسان را تعیین کند، راهی روشن، مطمئن، امید بخش و سعادت آفرین پیش روی او قرار دهد که با پیمودن آن راه به کمالات معنوی و سعادت ابدی، نائل گردد یا به گمراهی و تاریکی بکشاند. به هر صورت تربیت درست و صحیح نجات دهنده و تربیت نادرست گمراه کننده خواهد بود. روان شناسان معتقدند که تربیت در مرحله کودکی شالوده اصلی ساختار شخصیت فرد را پی ریزی می کند و اگر شخصیت وی تثبیت شد دیگر قابل تغییر نخواهد بود. زیرا انعطاف پذیری کودک در این دوره بسیار زیاد است و کودک در واقع تحت تأثیر هر امری قرار می گیرد که پیرامون او وجود دارد. کودک آداب و رسوم، هنجارها و حب و بغضب را نخستین بار ازمحیط خانوادگی فرا می گیرد. در این جا لازم است اهمیت تربیت را از منظر قرآن و احادیث اسلامی بیشتر بررسی کنیم تا نظر اسلام در این زمینه بیش از پیش روشن گردد.

الف:  قرآن کریم : 

  
هرجا قرآن از بعثت انبیا و انزال کتب آسمانی سخن به میان آورده در کنارش مسئله تربیت و تزکیه نفوس انسان ها را مطرح کرده است. به نظر قرآن کریم استعداد خیر و شر از اول در سرشت آدمی وجود دارد و تربیت است که سرنوشت فرد را رقم می زند. از این رو، در آیات متعدد قرآن تعلیم و تربیت به عنوان سرلوحه برنامه های پیامبران تعیین شده است. «لقد منّ الله علی المؤمنین از بعث فهیم رسولاً من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمه؛ خداوند بر مؤمنان منّت نهاد [نعمت بزرگی بخشید] هنگامی که در میان آن ها پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را برآن ها بخواند و آن ها را پاک کند و حکمت بیاموزد.» تلاوت آیات الهی، تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه نفس و تربیت ملکات اخلاقی و انسانی از برنامه های عملی و اجرایی پیامبر اکرم (ص) شمرده شده است، تعلیم کتاب و حکمت و خواندن آیات در حقیقت دو روش تربیتی هستند که برای تحقق هدف اصلی، یعنی تربیت انسان به کار گرفته می شوند. بنابراین، عمده هدف پیامبران همان تزکیه نفس و تربیت روحی و معنوی انسان ها است که در آیات مختلف بدان اشاره شده است . از منظر اسلام و قرآن هر فرد دارای ساختار وجودی ویژه ای است که در اثر عوامل بیرونی و تربیتی شکل می گیرد، سپس اعمال و رفتار او بر اساس همان ویژگی های شخصیتی بروز می کند. اگر آن ساختار خوب بود رفتار نیک و اگر بد بود رفتارِ ناشایست از فرد سر می زند. قرآن کریم خطاب به پیامبر می فرماید: «قل کلٌ یعمل علی شاکلته؛ بگو : هر کس بر اساس خلق و خوی خویش عمل می کند.» «شاکله» در لغت به معنای سجیه و هیئت حاصله از خلقت و آفرینش آمده که در اثر ترکیب خاص اندام بدن و تأثیر و تأثر دستگاه های جسمی شکل می گیرد، و هم به معنای شخصیت اخلاقی و تربیتی به کار رفته که محصول عوامل خارجی و تربیتی است. بنابراین، هر انسانی دارای دو نوع شاکله و ساختار شخصیتی است : یکی فطری و ذاتی مانند مزاج طبیعی که هر فرد مزاج خاصی دارد و این نوع ساختار قابل تغییر نیست؛ دیگری شخصیت اکتسابی مانند خلق و خویی که در اثر تعامل فرد با محیط خانوادگی، اجتماعی و مربی پدید می آید و قابل تغییر است. چنان که مفسر بزرگ علامه طباطبایی از ساختار نوع اول بر سجیه اولیه و از دوم به سجیه ثانویه تعبیرکرده اند و فرموده: منظور از شاکله در آیه کریمه همان سجیه ثانویه یعنی شخصیت اخلاقی و تربیتی است که در اثر تعامل با محیط و تربیت شکل می گیرد و پایه و اساس رفتار انسان را تشکیل می دهد. از این نظر انسان وقتی به دنیا می آید چیزی جز طبیعت صحیح و سالم به همراه ندارد و به فرموده خدای متعال : «فألهمها فجورها و تقواها» زمینه خیر و شر از ابتدا در وجود انسان موجود است و این زمینه در اثر عوامل خارجی به طبیعت های ثانویه و ملکه های نفسانی بد یا خوب در قالب ساختار شخصیتی جدید تبدیل می شود و در نتیجه رفتار مثبت و منفی فرد از آن طبیعت ثانوی نشأﺓ می گیرد. اسلام بیش از دیگر ادیان به سامان دهی مطلوب و متعادل ساختار شخصیت انسان اهمیت داده و در جهت تحقق آن، برنامه ریزی دقیق و سرمایه گذاری فراوان کرده است. چنان که سیره پیامبر اکرم (ص) در اوائل بعثت نشان دهنده جدیت و اهتمام آن حضرت، به تربیت و تزکیه نفوس انسان ها است. در این جا لازم است به توضیح بیشتری این مطلب از نظر روایات بپردازیم.

.

ب: احادیث اسلامی:


در روایات و احادیث نیز به نقش تربیت در ساختار شخصیت انسان عمیقاً توجه شده است و دستورات فراوانی در زمینه تعلیم و تربیت رسیده است. پیامبر اکرم(ص) در تبیین اهداف و برنامه های شان می فرمایند: «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق؛ من برای تکمیل و تتمیم اخلاق کریمه مبعوث به رسالت شده ام.» رسول خدا (ص) در این حدیث تکامل اخلاقی را به عنوان مهم ترین وظیفه پیامبری خویش اعلام فرموده است. به این معنا که همه انبیا برای پرورش اخلاق مردم آمدند و هرکدام به نوبه خود در ایجاد و ترویج آن تلاش کردند، ولی تکمیل اخلاق پسندیده به عهده آن حضرت گذاشته شده است. چون قرب الهی حاصل نمی شود، مگر با تربیت روحی و معنوی انسان. براین اساس، پیامبر اکرم(ص) همزمان با فعالیت های سیاسی- اجتماعی به تعلیم و تربیت مسلمانان اهمیت ویژه قائل بود و در عمل هم نشان می داد. با دید تربیتی اگر به اسلام و قرآن نگاه کنیم، می بینیم که مکتب اسلام بیش از هر چیز یک مکتب تربیتی است. به گفته بزرگان اخلاق تمام آیات قرآن اعم از آیات احکام، آیات قصاص و دیات و آیات مربوط به مرگ و موت و حیات و زندگی همه به نوعی جنبه تربیتی دارد و برای تربیت آدمی نازل شده است. دستوراتی که در اسلام در مورد خود سازی و دیگر سازی آمده، در دیگر ادیان نیامده و یا به ندرت یافت می شود. به راستی اگر به دستور العمل های اسلام در عرصه های مختلف فردی و اجتماعی عمل شود، بسیاری از مشکلات موجود در جوامع مسلمان نظیر جرم و جنایت، تجاوز و بی بند و باری و مفاسد اخلاقی برطرف خواهند شد. رسول خدا (ص) طبق وظیفه دینی و الهی شان در سه سال نخست نبوت، صرفاً به تربیت افراد مستعد و جوانانی پرداختند که پذیرای تعالیم حیات بخش اسلام بودند و توانستند در آن مدت بسیار کوتاه انسان های شایسته ای را پروش داده با خود همراه سازند. افرادی که موفق شدند در اثرتربیت زندگی آفرین آن حضرت به قله های رفیع ایمان، تقوا و کمالات معنوی صعود کنند. این گونه افراد در میان اصحاب پیامبر(ص) کم نبودند و از جمله آنان می توان به سلمان، ابوذر، عمار، مقداد و بلال حبشی اشاره کرد. این تربیت یافتگان مکتب اسلام چنان مقاوم و پایدار بار آمدند که در برابر آن همه حوادث کمر شکن و طاقت فرسای مکه مانند کوه استوار باقی ماندند و لحظه ای ضعف و تردید بر خود راه ندادند، به نحوی که همواره مدافع جان برکف اسلام و قرآن و اهل بیت پیامبر(ع) بودند. علی(ع) در نامه31 نهج البلاغه که به عنوان منشور تربیتی آن حضرت شهرت یافته در باب تربیت کودک و نوجوان می فرماید: «قلب الحدث کالارض الخالیه ما القی فیها قبلته؛ دل کودک همانند زمین خالی از کشت و زراعت است که آمادگی پذیرش هر بذری را دارد و هرچه در آن کاشته شود پذیرا است.» همچنین رسول خدا (ص) فرمود: «علیکم بالاحداث؛ کودکان و نوجوانان را در یابید.» زیرا آنان همانند نهال خردی هستند که تازه از زمین سر برآوردند و برای اصلاح و تربیت و قبول هر نوع تحولی آمادگی کامل دارند. این گونه روایات در باره اهمیت تربیت و نقش آن در دوره کودکی از پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) بسیار وارد شده است و از بررسی اجمالی آن ها به این نتیجه می رسیم که دوره کودکی و نوجوانی حساس ترین دوره زندگی انسان است و تربیت در این دوره در شکل گیری مناسب شخصیت او نقش اساسی دارد.اگر چیزی را در این دوره به کودک بیاموزد هرگز از یاد او نخواهد رفت تا آن جا که گفته شده:« التعلم فی الصغر کالنقش فی الحجر؛ یادگیری در کودکی مانند حک کردن در دل سنگ است که سال ها باقی می ماند.» این امر، برای هرکس روشن و قابل تجربه است، چون هرکس اگر به یادداشت ها و خاطره های دوران کودکی خود مراجعه کند، آن چیزهایی را که در خردسالی آموخته است در بزرگسالی به آسانی قابل باز یافتند و می تواند آن ها را در ذهن خود احضار نماید. همچنین است اگر کودک در این دوره از تربیت صحیح برخودار گردد ساختار شخصیتی او به گونه ای قالب بندی می شود که جز خیر و خوبی چیزی از او بروز نخواهد کرد. بدین جهت نسل جوان درسرزمین مکه بیشتر به ندای پیامبر اکرم (ص) لبیک گفتند و دعوت او را پذیرفتند.

نقش تربیت از دیدگاه دانشمندان:

 
دانشمندان امروزی، به ویژه روان شناسان در حوزه شخصیت و تربیت و دوره کودکی فعالیت های تحقیقی و پژوهش های قابل توجهی انجام داده و مطالب فراوانی را عرضه داشته اند. هر چند نظریات علمی و فرمول های کاربردی ارائه شده از جانب اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان در سده های اخیر توجه بسیاری از دانشجویان و نواندیشان را به خود جلب کرده، ولی با دقت و تأمل در آیات و روایات می توان ریشه خیلی از نظریه های جدید را در متون دینی و اسلامی پیدا کرد. این مطلب، در قلمرو تعلیم و تربیت و اندیشه های تربیتی کاملاً روشن است. زیرا اصول و روش های تعلیم وتربیت، با تأکید بر سنین کودکی و نوجوانی چیزی است که امروزه در اندیشه های غرب جایگاه ویژه دارد و پیرامون آن زیاد سخن گفته می شود. این مسائل با نظر به متون دینی پیش از آن که در مغرب زمین وجود داشته باشد درمنابع اسلامی وجود داشته و قرنها پیش از این ارائه شده است. یکی از مباحث مهم روان شناسی بحث رشد انسان در دوره های مختلف زندگی است و در این زمینه گرایش های متعدد در مراکز دانشگاهی تدریس می شود، ولی این مباحث پیش از این در قرآن کریم و احادیث اسلامی به تفصیل بیان شده است. چون مراحل تکوّن و رشد انسان از آغاز انعقاد نطفه یا تخم بارور تا پایان زندگی در قرآن کریم و بسیاری از روایات مشروحاً ذکر شده است. با این تفاوت که متون اسلامی نیاز به تبیین و توضیح و دسته بندی جدید در قالب ادبیات روز دارد تا برای همگان قابل درک و فهم باشد، چون نسل جوان اکثراً آشنایی چندانی با متون دینی ندارند و تحت تأثیر ادبیات جدید قرار گرفته اند. به هرحال لازم است به برخی از نظریات متفکران غرب در باب تربیت و نقش آن در شخصیت انسان اشاره شود. زیگموند فروید، پزشک اتریشی که نظریات قابل توجهی در زمینه شخصیت و شناخت انسان دارد، می گوید: مهم ترین دوره زندگی انسان همان دوره کودکی او است. اگر فردی در بزرگسالی دچار مشکلات روانی- رفتاری گردد باید علت آن را در دوره کودکی وی جست و جو کرد. چرا که رفتارهای سرکوب شده در زمان کودکی در بخش نا هشیار ذهن او ذخیره می شود و به تدریج در بزرگسالی بروز می کند. اگرکودک در این دوره کتک خورده باشد، آن را در بزرگسالی به رئس، مدیر، کارفرما و هر فرد ما فوق خود منتقل می کند. به نظر وی در دوره 6-12سالگی رشد هوشی، اخلاقی و اجتماعی کودک بیشتر توسعه می یابد. این دوره برای تعلیم و تربیت کودک بسیار مناسب است و او می تواند به یادگیری مطالب و مهارت های تازه از قبیل خواندن و نوشتن و آموختن آداب و رسوم و اخلاق اجتماعی نائل آید. جان لاک انگلیسی می گوید: ضمیر آدمی در بدو تولد مانند لوح سفیدی است که هیچ نقش و نگاری در آن وجود ندارد و تجربه و تربیت است که به تدریج تصوراتی در باب مفاهیم دینی، علمی و اخلاقی را در ذهن او ایجاد می کند. او در باب تعلیم و تربیت بر این باور است که روح سالم در بدن سالم است و هدف تعلیم و تربیت را در پیدایش و پرورش فضیلت و خرد و ادب و دانش می بیند که فضیلت به وسیله خدا شناسی و حق پرستی و ادب با دانش قابل تحقق می باشد. برخی دیگر از روان شناسان می گویند: ارکان و پایه های اصلی انسان بر چگونگی گذران دوران کودکی بستگی دارد. در دوران کودکی است که رفتار انسان به ویژه رفتار های عاطفی و اجتماعی در اثر ارتباط با والدین و اطرافیان و مربیان تکوُّن پیدا می کند. عادت ها و رفتارهایی را که کودک در دوره کودکی فرا می گیرد در طول زندگی بر چگونگی سازگاری وی با محیط پیرامونی اش مؤثر است. به گفته گزل: کودک در پنج سالگی نسخه کوچکی است از شخص جوانی که بعداً خواهد شد. به هر حال، همه روان شناسان و پژوهشگران تعلیم تربیت به نقش آموزش و تربیت در دوره کودکی اتفاق نظر دارند و بر نقش مربیان به خصوص والدین تأکید می ورزند.آن چه از آیات و روایات و نظریات دانشمندان در زمینه تربیت و نقش آن در ساختار شخصیت آدمی در دوره کودکی گفته شد اهمیت این دوره تا حدی برای ما روشن گردید. همین اهمیت دوران کودکی سبب شده است که این دوره بیش از دیگر دوره های زندگی انسان مورد مطالعه و بررسی دقیق علوم مختلف قرار گیرد. پیشوایان دینی و مربیان دلسوزی که می خواهند جماعتی را به سوی زندگی سالم و برخوردار از آسایش و آرامش واقعی هدایت نمایند، توجه مردم را به اهمیت تربیت در دوران کودکی جلب می کنند. این گروه وظیفه پدر و مادر را در تربیت اولاد بسیا مؤثر دانسته توصیه های لازم را به آن ها ارئه می دهند. اگر والدین به وظایف دینی و اجتماعی خود به خوبی عمل کنند می توانند افراد وارسته ای را تحویل جامعه دهندجریانهای علمی و اکادمیک در افغانستان معاصر با جریانهای عمومی جامعه اعم از جریانهای نظامی ،سیاسی  ، اجتماعی ،اقتصادی ،مدنی و فرهنگی درپیوند قرار دارد که بادر نظر داشت عوامل داخلی و خارجی میتواند  تبیین کردد. اقبال الاهوری ، به عنوان یکی از شخصیتهای مطرح در جهان  اسلام ، در جریانهای علمی و اکادمیک افغانستان معاصر ، از جهات مختلف نقش دارد که ما اجمالا برخی از نکات عمدهء ان را  به بررسی میگیریم.معرفی اقبال لاهوری علامه اقبال لاهوری  یکی از شخصیتهای مهم فرهنگ و تمدن نیم قارهءهند است  که جوهرهء اساسی فرهنگ و تمدن اسلامی را در دورهء معاصر تشکیل میدهد  و امروز به عنوان یکی از ایدیو لوگهای مهم جهان اسلام  شناخته میشود  به گونه یی که اندیشه هایش  در ایجاد جریانهای مهم سیاسی و فرهنگی کشور های اسلامی مخصوصا کشور های منطقه از اهمیت زیاد برخوردار است .محمد اقبال لاهوری  در 22 فبروری 1873 میلادی مطابق 3 دلو 1252 هـ .ش. در سیالکوت پاکستان تولد گردید 1 وبه تاریخ 21 اپریل  1938 میلادی  برابر با 1ثور 1317 هـ .ش. چشم از جهان فروبست. 2 در بارهءآموزشهای وی باید گفت که  اقبال بعد از کسب آموزشهای مقدماتی در مدارس محلی و یک مدرسه انگلیسها در حالیکه در محیطش به حیث  یک شاگرد ممتاز و جوان آگاه شناخته میشد جهت  تحصیلات عالی به پوهنتون کمبرج و پوهنتون مونیخ رفت و در رشتهء فلسفه به اخذ درجهء دکتورا نایل آمد . اقبال  قبل از سفر و اخذ دکتورا  با افکار دانشمندان و فلاسفهء غرب آشنایی داشت و از وضیعت کشور خویش در پیوند با استعمار مطلع بود و میخواست  نوعی از بیداری را در افکار و حیات سیاسی  ومدنی کشور پدید بیاورد ،تنظیم افکار  یا تنظیم ایدیولوژی و استفاده از شعر برای اشاعهء ایدیو لوژی کاری بود که وی به انجام آن مبادرت میورزید . آنچه خصوصیت عمدهء این کار هارا تشکیل میداد و بعد از تحصیل در پوهنتونهای غرب دقیقتر و عمیقتر گردید همانا توجه به دید علمی و نظم اکادمیک بود که از بزرگانی چون امام محمد غزالی ،مولانا جلال الدین محمد بلخی وسید جمال الدین افغانی 3 ودیگران به ارث برده بود وبا آثار متفکران ،دانشمندان وفلاسفهء معاصر غرب 4 پایه های آن را استحکام داده و ازطریق اشتغال به امور حقوقی ،سیاسی و مدنی 5 باساختار های مختلف جامعه علاقمندی یافته به تنظیم اندیشه های دینی خویش پرداخته بود و یکنوع ایدیولوژی اسلامی را به جهان معاصر برای مسلمانان ایجاد کرد ایدیولوژیی که با سید جمال الدین افغان در سر زمین ما  آغاز گردیده نخست در کشور های منطقه  بعدا در سطح همهء جهان اسلام اشاعه یافت و امروز به عنوان یک ایدیو لوزی معتبر در میان کشور های مسلمان مطرح است. آثار مهم ا قبال لاهوریاقبال لاهوری آثار زیادی در زمینه های مختلف دارداما آنچه از ان میان شهرت بسیار دارد و از جملهء آثار مهم بر شمرده میشود عبارت از کتاب احیای فکر دینی و رسالهء دورهء دکتورای وی یعنی انکشاف ماوراء الطبیعه در فار س  که تحت عنوان« سیر فلسفه در ایران» انتشار یافته است،میباشد .کتاب نخستین به عنوان یک کتاب ایدیو لوژیک برای مسلمانان و کتاب دومین به عنوان یکی از نخستین تحقیقات علمی در بارهء فلسفهءشرق در دورهء قبل از اسلام و بعد از اسلام از اهمیت ویژه برخوردار است . اشعار در ی اقبال تحت عناوین:«پیام مشرق»،«اسرارو رموز »،«جاوید نامه» ،«مثنوی پس چه باید کرد؟مع مسافر» و «ارمغان اعجاز» تنظیم گردیده است و در میان دری زبانان شهرت فراوانی دارد. (1)  استراتیژی فکر اقبال اگر فقط به عناوین آثار اقبال  که قبلا  از آن تذکر به عمل آمد دقت صورت بگیرد خوانندهء آگاه از فکر و ایدیو لوژی در مییابد که اقبال به عنوان یک ایدیولوگ ، ایجاد جامعهء اسلامی را با در نظر داشت پیشرفتهای تمدن و فرهنگ امروز جهان هدف کارهای فکری  وادبی خود قرار داده بود و میخواست با اشعار و آثار خود نوعی از تحرک را جهت فعالیتهای فکری و ادبی برای خواننده گان محصوصا  خواننده گان دری زبان پدید بیاورد تا آنهابتوانند جامعه را از خواب غفلت بیرون آورند و به کار و کوشش وسازنده گی سوق دهند .   میتودلوژی کار فکری و ادبی اقبال یکبررسی اجمالی از آثار اقبال نشان میدهد که وی میتود هایی را که به کار میگیرد از یکطرف با امور انفسی  ارتباط دارد چنانکه به خودی و شخصیت فردی توجه میکند  میخواهد آدمی را به خود متوجه سازد از سوی دیگر به امور آفاقی ارتباط دارد که در آن کار و سازنده گی وارزشهای این جهانی پر ارزش جلوه میکند . البته در این میان از یکطرف مقایسه را به کار میگیرد و زنده گی غربیان را در مقایسه با زنده گی شرق نشان میدهد از سوی دیگر ، دید تاریخی را مورد توجه قرار میدهد و شخصیتهای بزرگ جهان اسلام را در تاریخ ارائه میدهد و آنهار ا الگویی از پیشرفت مسلمانان در دوره های طلایی چون عهد سلطان محمود غزنوی ارائه میدارد وبالاخره با استفاده از میتود مختلط  خواننده را از یکطرف به خود متوجه میسازد از سوی دیگر به جامعه و طبیعت6 اقبال و جهان اسلام اقبال خود را یک مسلمان متعهد و رسا لتمند میداند که میخواهد ارزشهایی را که در اسلام مطرح است و مسلمانان آن را درک نمیکنند از طریق آثار خود توضیح دهد و بخواهد بگوید که آنچه از ضعفهایی که در جهان امروز وجود دارد توسط ارزشهای اسلامی از میان میرود یعنی پیشرفتهای مادی را در پیوند با ارزشهای اسلامی کمال یافته میپندارد و نبود آن ارزشهارا برای جهان مادی یک نقیصه تعبیر میکند . اقبال و نیم قارهء هند                                                            اقبال نیم قارهء هند را به حیث یک الگو برای یک کشور اسلامی در دورهء بعد از رهایی از استعمار به تصور می آورد که پاکستان  با الهام از آن ایده ها یک دهه بعد از وفاتش تشکیل گردید . اقبال و افغانستان اقبال به افغانستان به عنوان کشوری میدید که وارث تمدنهای بزرگ عهد اسلامی است 7ودر زمان معاصر نخستین کشوری است که از یوع استعمار رهایی یافته و میتواند الگویی برای سایر کشور های مسلمان قرار بگیرد به همین جهت کتاب پیام مشرق را با پیشکش به حضور اعلیحضرت امان الله خان آغاز نموده است .اقبال و جریانهای علمی و اکادمیک مهمترین خیصیصهءکارهای فکری و ادبی اقبال آنست که به امور و مسایل از دیدگاه علمی مینگرد و آنهارا به شکل آموزشهای منظم و اکادمیک مطرح میکند . چون دید علمی و اکادمیک دارد نمیخواهد امور را به شکل تقلیدی یا احساساتی مطرح کند بلکه هرچیز را تحلیل میکند و نتیجه میگیرد و یک موضوع را با موضوع دیگر ارتباط میدهد و از آنها نتایج کلی تر به دست میدهد. خواننده هنگامی که یک کتاب اقبال را میخواند فکر میکند در یک کر  یکولم یکی از مضامین را خوانده است که بخش دیگر آن در کتاب دیگر تکمیل میگردد . این کاری است که قبلا سایر بزرگان عالم اسلام مخصوصا امام محمد غزالی و  (2)   مولانا جلال الدین محمد بلخی به صورت بسیار عالی انجام داده بودند چنانکه احیای علوم دین غزالی و مثنوی معنوی مولانا نمونه های برجستهء آن است که اقبال با الهام ار آنها گویی به تدوین آثار منثور و منظوم خود پرداخته است .البته مبرهن است که امام محمد غزالی و مولانا جلال الدین محمد بلخی استادان بزرگ پو هنتونهای قرون ششم وهفتم  هجری برشمرده میشدند .اقبال و جریانهای علمی و اکادمیک قبل از استقلال افغانستان جریانهای علمی و اکادمیک در افغانستان معاصر طی سالهای قبل از استقلال کشور با کارهای علامه سید جمال الدین افغان آغاز گردید ،چنانکه مفهوم معارف عصری و تدوین برنامه های آموزشی و کار های اکادمیک به اثر کوششهای علامه سید جمال الدین افغان در عصر امیر شیرعلی خان در پهلوی کار در بخش ایجاد ساختار های جدید در جامعهء آن روز آغاز یافت.8 وزمینه برای پذیرش ارزشهای تمدن جدید از طریق جریانهای علمی و اکادمیک در نهاد های مختلف جامعه به وجود آمد ویکنوع روح تجددفرهنگی و مدنی در جامعه شکل گرفت همان روحی که بعدا با کار های سید جمال الدین افغان در هند ،مصر، سایر کشور های شمال افریقا ،ترکیه ،ایران ،عراق ،سوریه و دیگر کشور های اسلامی راه پیدا کرد . اقبال چون خود را یکی از ادامه دهنده گان راه سید جمال الدین افغان میداند ودر چاوید نامه در بخش فلک عطارد سید جمال الدین را 

اقبال و جریانهای علمی و اکادمیک بعد از استقلال افغانستان  یکی از ارکان عمدهء جریانهای علمی و اکادمیک دانشمند دایره المعارفی وفیلسوف برجسته کشور علامه صلاح الدین سلجوقی میباشد که وی و اقبال علاوه بر ارتباط معنوی که آنها از طریق خوانش آثار همدگر باهم داشتند هشت سال کامل، آندو هرسال هفته ها باهم یکجا به سر برده و تبادل افکار داشته اند 10 به اینجهت آنچه به نام مکتب فکری علامه سلجوقی در فرهنگ و ادب دورهء معاصر هستی دارد و تقریبا بسیاری از شخصیتهای مهم در دورهء بعد از استقلال اعم از استاد ،نویسنده ،شاعر وسیاستمدار میشناسیم در پیوند با این مکتب مطرح میشوند که بر اساس آنچه در ارتباط علامه سلجوقی و علامه  اقبال گفیم به نحوی از انحا با علامه اقبال نزدیکی پیدا میکنندوبدین طریق جریان علمی و اکادمیک بعد از استقلال را به طور غیر مستقیم به علامه اقبال پیوندمیدهد. اقبال و پوهنتون کابل و تحصیلات عالی کشور     یکی از مهمترین کارهایی که در زنده گی اقبال موجود است ،ارتباط اقبال با تحصیلات عالی افغانستان و پوهنتون کابل به عنوان پوهنتون مادر  درکشور میباشد . علامه اقبال نخستین دانشمندی است که به عنوان مشاور فرهنگی هنگام تائسیس پوهنتون کابل در 1933 به افغانستان رسما دعوت گردیده است . 11به یقین سمت مشاوریت فرهنگی بر اقبال تاثیر خاصی داشته،چنانکه میبینیم رسالهء منظوم «پس چه باید کرد ای اقوام شرق» و منظومهء «مسافر» که دوسال قبل از وفات علامه اقبال یعنی در 1936 به و جود آمده است رساله هایی است که کاملا اهداف مشخص برای ساختن نهاد های مدنی و فرهنگی و بیداری مردم ایجاد گردیده است. اقبال، کریکولم و میتودولوژی مکاتب و پوهنتون    اقبال ازیکطرف باشخصیت کلیدی جریانهای علمی و اکادمیک درکشور یعنی علامه استاد صلاح الدین سلجوقی ارتباط فکری داشت از سوی دیگر رسما به حیث مشاور فرهنگی در امور تحصیلات عالی به دولت آن وقت مشوره میداد به جریانهایی که در ساحات تعلیم و تربیه و تحصیلات عالی ارتباط دارد تاثیرات خاصی داشته  است.(3) اسلام خواهی که در آثار علامه اقبال و علامه سلجوقی مشترک است با احساس تجدد خواهی و نو گرایی عجین گردیده که آنچه تا 1357 در امور تعلیم و تربیه و تحصیلات عالی وکارهای فرهنگی وعلمی به مشاهده میرسد میتوان این بخش را به طور دقیق به ارزیابی گرفت و تاثیرات علامه اقبال را به صورت مستند تشخیص داد و آن را ارائه کرد .علامه اقبال یکی از شخصیتهای متنفذ در جهان اسلام به اساس علاقمندیهایی که به تاریخ دورهء کلاسیک ودورهء معاصر افغانستان داشته است به صورت عمیق به گوشه های مختلف فرهنگ افغانستان توجه نموده ودر اثار و اشعار خویش طوری از افغانستان صحبت میکند که آن را به عنوان کشور خودی ترسیم مینماید و کسی که نداند اقبال از پاکستان است و صرف آثار و اشعارش را بنگرد حتما خیال میکند که از افغانستان است و یکی از دلایلی که وی مورد توجه علما و دانشمندان افغانستان میباشد علاوه بر افکار واندیشه های وی که به عنوان ایدیالوگ جهان اسلام مطرح است علاقمندی خاص وی به افغانستان و مردم این سرزمین است . در صورتی که کریکولم ومیتود های درسی در پوهنتون کابل و فعالیتهای علمی و تحقیقی که در افغانستان صورت گرفته است بررسی گردد نقش علامه اقبال در آنها به روشنی به  مشاهده خواهد رسید که مطالعهء آن خالی از دلچسپی نخواهد بود . یکی از اموری که تداوم افکار و اندیشه های اقبال را درجریانهای علمی و فرهنگی و اکادمیک امکانپذیر میگردانید تجلیل از سالگرد وفات علامه اقبال است که هر سال در ماه ثور از جانب سفارت پاکستان به صورت یک عنعنه با شرکت فعال استادان دیپارتمنت دری پوهنحی ادبیات و علوم بشری پوهنتون کابل دایر میگردید و خبر آن بامتن خطابه های مهم در مجلهء ادب انتشار مییافت وبه این طریق تجدید احترام به مقام علمی این دوست مردم و دولت افغانستان میگردید  پیشرفت و ترقی کشورها در جهان در گرو  نظام تعلیمی شان می باشد؛ اگر بعضی کشورها را کشورهای انکشاف یافته یاد می کنند، بیشتر به خاطر پیشرفت کیفی در نظام تعلیمی شان می باشد. انکشاف تعلیم و تربیه ما سدر همه پیشرفت ها در عرصه های اقتصاد، تجارت، رفاه عمومی، بهزیستی و صحت را به دنبال دارد. اگر دین مقدس اسلام آن همه تاکید را برای تعلیم و تربیه نموده است، اگر پیامبر اکرم در وضع مقرره هایش نسبت به اسیران جنگ برای با سوادان مقرره جدا وضع می نماید و اگر علما و ا ندیشمندان را میراث بران وحی معرفی  می دارد، خصوصا اگر رنگ نامعلومی پنسل نویسنده ها را از قطرات خون رنگین شهدا برتر به محاسبه می گیرد، همه برای معرفی مقام علم و ارزش تعلیم و تربیه است و اگر خستگی طی مسافت های طولانی و مسافرت های در غربت را برای آموزش علم ناچیز می انگارد، پس همه به اساسات دینی و انسانی علم بعد از ایمان در صدر ارزش ها جای گرفته و توجه بیشتر بشر دیروز و امروز را به خود جلب نموده است.

خصوصا درجهان کنونی که همه چیز علمی شده و در مقیاس علم سنجیده می شود، در افغانستان اسلامی هنوز هم تعداد بیسوادان بر باسوادان سایه افگنده و از مرز هفتاد درصد به بالا محاسبه میشود هر چند در شش سال گذشته مراکز تعلیمی از نظر کمیت بالا رفته و تعداد مکاتب زیاد شده اند، ولی باز هم اگر به درون نظام تعلیمی داخل شده و از نزدیک مطالعه نماییم، کمبودات زیادی را به وضوح می نگریم. عناصری که در یک نظام تعلیمی بعنوان اساس و ارکان آن به حساب  می آید، دارای نقایص زیاد بوده و چالش‏های مهمی را سر راه این نظام ایجاد می کند.

اینکه شاگردان مظلوم ا فغانستان هنوز هم در فضای باز و بدون سر پناه و نداشتن فرش بالای خاک و زمین های مرطوب که خود عوارض روانی و فیزیکی را د رپی دارد، به فراگیری علم مشغول هستند. از یک مضمون فقط یک جلد کتاب بیشتر نیست.

و اینکه شاگردان مکاتب از حفظ الصحه به عنوان ابتدایی ترین حق صحت و سلامت شان برخوردار نیستند و این که وضعیت اقتصادی در داخل خانه های کوخ [کلبه] مانند شان بکدام  اندازه دلخراش می باشد و اینکه حتی پای پوشی برای آمدن از خانه تا مکتب به پا دارند یا ندارند.

همه را نادیده گرفتن برای رفع کمبود اصلی ترین عنصر این نظام یعنی معلم بسنده می کنم. معلمین وآموزگاران به عنوان طیف وسیع و ارزشمند جامعه، اندک اندک از شغل اصلی اش فاصله گرفته و با گرفتن معاشات بالاتر به کارهای غیر از مسلک شان (جذب شدن به موسسات، ماموریت های دولتی و ...) روی آورده اند، اگر عده‏ای به عنوان دلسوزان و عاشقان به آموزش اولاد وطن باقی ما نده‏اند، بسیار اندک و غیر کافی می باشند  که به ناچار باید جای معلمین مسلکی را غیر مسلکی ها یا حتی کم سواد ها پر نمایند، کسانی وارد صنف مکتب شود که در زندگی روی صنوف مکتب را ندیده اندو پای تخته سیاه ایستاده نشده اند، یا کسانی که صنف شش را خوانده در صنوف 9 و 10 مضمون بگیرند و یا از نظر جنبه های علمی آن قدر ضعیف باشد، که عبارت و کلمات را درست نتوانند قرائت کنند. چه این که بیاد ماندنی است، معلمین کم سواد که کلمات بز را بوز می خوانند، کلنیک را «کلینیک» خوانده و چون به اعضا بدن که دارای حرکت نیمه ارادی است، پلک را پَلک تلفظ نمایند.

بناءً ضروری می نمایاند که گردانندگان نظام تعلیمی به پیش از کمبودات دیگردر صدد رفع این مشکل برآمده، درجهت تربیه معلمین و ارتقای ظرفیت شان تلاش نموده و از جذب شدن آنها به شغل های غیر تعلیمی با در نظر گرفتن معاشات کافی جلوگیری به عمل آورند که درغیر این صورت علایق بیش از حد تصور مردم برای فرستادن فرزندانشان به مکتب کاسته خواهدشد. چه این که مردم فقیر و کم بضاعت کشور با متحمل شدن صدها مشکل دست از کار فرزندانش بر داشته برای فراگیری علم به مکتب اعزام می دارند، اگر بدانند که در یادگیری اولاد شان کدام فرق نیامده امروز با دیروز تفاوت ندارند، از اعزام شان به مکتب منصرف شده، به دنبال کار و غریبی سوق خواهند نمود که در نتیجه این پروژه مهم و پایه ای مثل خیلی ازپروژه های دیگر ناکام مانده و مردم از داشتن کورسهای علمی و متخصصین در کشور شان محروم خواهند شد.

تعلیم و تربیت، بنیاد و اساس فرهنگ، آگاهی، رشد و توسعه اجتماعی یک ملت به شمار می رود، تعلیم و تربیت یگانه راه انتقال فرهنگ دانش و تجربیات نسلی به نسل دیگر است و آنچه بشر تا کنون قله های علم و دانش را فتح کرده و به مرحله فرامدرن امروز رسیده، نتیجه تلاش انسان در سایه دانش آموزی بوده است. در عصر جدید هر کشوری که از سیستم آموزشی فعال و سازمان یافته برخوردار بوده است، توانسته استعداد و خلاقیت فرزندان خود را کشف کند و آنان را در سایه آموزش پیشرفته در وادی بی انتهای علم و دانش یاری رسانده و از پیشتازان علم، دانش و تکنولوژی مدرن امروز به شمار آمده اند. همچنین کشورهایی در جهان سوم به سوی توسعه و پیشرفت گام برداشته که در قدم اول تغییر و تحول در نظام آموزشی خود ایجاد کرده و در سایه آموزش جدید و پیشرفته، بحران عقب ماندگی را پشت سر گذاشته است .
اما آيا افغانستان در طول تقريباهفت سالي كه از استقرار نظام قانوني و مشروع درافغانستان مي گذرد، در اين مسيرگام برداشته است؟ آيا افغانستان با 11 ميليون بي سواد كه نيمي از آنان را كودكان تشكيل مي دهند، در سايه علم و دانش اندوزي در مسير تغير وتحول قرارگفته است؟ در دنیای امروز تعلیم و تربیت پایه و اساس بنیه علمی هر کشوری به شمار می رود و کشوری می تواند از نظر علمی به جایگاه رفیع و بلندی برسد که از بهترین سیستم کیفی تعلیم و تربیت برخوردار باشد. به همین دلیل در بسیاری از کشورها، پس از چندسال تغییراتی در سیستم آموزشی آنان بوجود می آید و کتاب های درسی نیز تغییر یافته و مطابق با پیشرفت های علمی و تربیتی زمان خودش دوباره تدوین می گردد. اکنون با توجه به این پیش زمینه سوال اساسی این است که آیا سیستم تعلیم و تربیت در افغانستان از چنین ویژگی برخوردار هست؟
باید گفت که روند تعلیم و تربیت در افغانستان نیز همانند تاریخ این کشور پر از فراز و نشیب هاست و هیچگاه در یک حرکت مستقیم و تکاملی روند رشد کمی و کیفی خود را طی نکرده است. در افغانستان تعلیم و تربیه دولتی در قالب عصری آن از زمان امان الله آغاز گردید و با فراز و نشیبی که تحولات سیاسی و نظامی افغانستان پیدا کرد دستگاه آموزشی و تعلیمی در کشور نیز از رشد کیفی بازماند و نتوانست همزمان با دیگر کشورها و مطابق با پیشرفت و توسعه جهان در زمینه تعلیم و تربیه از رشد کیفی و کمی برخوردار گردد .
سیستم تعلیم و تربیه در افغانستان که در دهه چهل یعنی حدود 47 سال قبل طرح ریزی شده بود، همان سیستم آموزشی بدون کدام تغییری در سالهای بعدی ادامه پیدا کرد و با گذر زمان روز به روز از کاروان جهانی رو به رشد تعلیم و تربیه عقب ماند و این فاصله زمانی زیاد شد که آتش جنگ ناشی از اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ و جنگ های داخلی که پس از آن رخ داد، سیستم آموزشی را در افغانستان به نقطه صفر رساند و 28 سال سیر قهقرایی را در عرصه تعلیم و تربیه تجربه کرد، تجربه تلخی که صدها هزار کودک افغان را از علم و دانش محروم ساخت و آنان هرگز پای به مکتب نگذاشتند و دریچه ای به سوی علم و دانش در زندگی آنان گشوده نشد. هرچند که گفته، جنگ فرهنگ خشونت را در جامعه ترویج می کند، اما به نظر این قلم خشونت هایی که پس از خروج ارتش سرخ در افغانستان رخ داد، ناشی از رکود و جمود فرهنگی جامعه افغانی بود . جنگ و جهاد درهای مکاتب را بست و نسل واجب التعلیم افغانی به جای آموختن دانش و تربیت پذیری، فقط در زندگی خود اسلحه را تجربه کردند وقتی آنان به سن بلوغ رسیدند، آنچه از دنیا و روشنایی اطراف خود در زندگی می دانستند این بود که تفنگی بر شانه بگیرند و با طرف مقابل بجنگند. خشونت و یاغی گری به عنوان یک فرهنگ و هنجار مورد پسند جوانان قرار گرفته بود، جوانانی که روی مکتب را ندیده بودند و در سایه جنگ و خشونت قد کشیده بودند .  پس از سقوط طالبان و استقرار نظام دموکراسی در این کشور، گسترش تعلیم و تربیه به عنوان یک ضرورت اصلی مطرح گردید. نیاز جامعه افغانی در مورد تعلیم و تربیه چنان زیاد بود که دولت افغانستان را از پاسخ گویی در برابر این همه تقاضا عاجز ساخت و این دولت به ناچار همان سیستم آموزشی چهل سال پیش را فعال ساخت و برای آنکه پاسخی در برابر تقاضاهای بیش از حد مردم داده باشد، فقط آمار کمی مکاتب و متعلمین را بالا برد .
در روستاها و شهرها به سرعت مکاتب ابتدایی، متوسطه و لیسه گسترش یافت و صدها هزار شاگرد و متعلم رهسپار مکتب شدند، اما این مکاتب از ابتدایی ترین امکانات تعلیمی محروم بودند، کتاب درسی به قدر کافی وجود نداشت، گچ و تخته وجود نداشت و بسیاری از مکاتب در زیر آفتاب، درختان و یا خیمه برگزار می گردید و از همه مهمتر، نبود معلم با تجربه بود. کسانی که فقط سواد خواندن و نوشتن را بلد بودند، به عنوان معلم در این مکاتب استخدام شدند و این افراد از کوچک ترین روش های تعلیمی و تربیتی بی بهره بودند .
در كناراين مشكل حتي دولت افغانستان به تقاضاي كمي اين مردم نيز پاسخ مثبت داده نتوانست در سال 1386 حدود شش ميليون دانش آموز به مكتب رفتند امااكنون با اعلام آمار بي سوادي از سوي بخش آموزشي بانك جهاني معلوم شده است درصد بالايي از كودكان افغاني هنوز هم از تعليم و تربيه يا درسايه جنگ و يا در سايه تفكرات قبيله اي از مكتب محرومند. علاوه بر اين مشكل آنچه امروز به عنوان یک ضرورت اساسی و اصولی نظام تعلیم و تربیه افغانستان مطرح می گردد، تغییر و تحول در ساختار و سیستم نظام آموزشی است. ساختار آموزشی در افغانستان پاسخگوی نیازمندی های کیفی نیست و این ساختار باید تغییر پیدا کند و با توجه به میزان تجربیات و پیشرفت نظام آموزشی در جهان، از سیستم و نظام آموزشی و تعلیمی جدیدی برخوردار گردد. این تغییرات کیفی در دو ناحیه باید بوجود آید، یکی بالا بردن سطح دانش معلمان و استخدام معلمانی که دارالمعلمین را خوانده و از دانش تعلیم و تربیه برخوردارند و برای آنکه به این هدف نایل آییم باید دارالمعلمین های متعددی در شهرهای افغانستان ایجاد گردد و برای آنان اصول و روش های تعلیم و تدریس جدید مطابق با پیشرفت های امروزی، آموزش و تعلیم داده شود. برای جذب و تشویق آنان باید معاش معلمان مسلکی بالا برده شود تا تحولی در کیفیت آموزش و تعلیم در مکاتب کشور رونما گردد. دوم اینکه کتاب های درسی مطابق با نیاز زمان و پیشرفت های علوم تربیتی و تعلیمی تغییر نماید و هر ساله ضعف ها و کاستی های آن مورد ارزیابی قرار گیرد .
البته تلاش های 6 سال گذشته در زمینه تعلیم و تربیه قابل توجه بوده و زحمات دست اندرکاران تعلیمی کشور قابل قدر است، اما باید پذیرفت که سویه تعلیمی و تربیتی در کشور ما نسبت به دیگر کشورها فاصله زیادی دارد و برای پر کردن این فاصله باید تلا شهای زیادی صورت گیرد. بخصوص که دشمنان علم و فرهنگ در افغانستان طی سالهای گذشته دهها باب مکتب را به آتش کشیده و دهها معلم و شاگرد را به قتل رسانده اند وصد ها هزارطفل را در سایه تهدید و ارعاب مجبور به ترک مکتب نموده اند. پیکر از بین رفته افغانستان به تهداب جدید و سالمی ضرورت دارد که توسط انسان های افغانستان، ستون های اساسی آن ایستاده شود و فردا برای ادامه حیات آبرومند و نیرومند از سرچشمه ای تعلیم، تربیه، انسانیت و خودشناسی آب نوشد.  پس در قدم نخست ضرورت داریم تا این زیربنای مستحکم را که جوانان یک جامعه تشکیل میدهند، شناسایی نموده و هر ذره ای آن را توسط نیروی شکست ناپذیر انسانی، روحی، فکری، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... بپرورانیم.

ولی با تأسف، تا هنوز نه تنها کدام ستراتژی و عملکردی در این راستا وجود نداشته، حتی گامی هم در جهت رفع ابتدایی ترین نیازمندی های جوانان به جلو نهاده نشده است. از انبوه مشکلات جوانان یکی هم مشکل تشکل خانوادۀ جدید و پافشاری بر ازدواج های خرافاتی در جامعه ای افغانستان اولویت داشته که تأثیرات منفی آن بر روان و افکار جوانان ما ضربه ایست جبران ناپذیر؛ که این هم بیرون از آسیب های فراوانی بر تن رنجور افغانستان نخواهد بود.

قرار تحقیقات علمی و روانشناسی، یکی از عمده ترین عوامل تشنج های روحی در جوانان، تجاوز از سنین اصلی ازدواج و ازدواج های اجباری بوده که باعث تکالیف روانی، روآوری بر موادمخدر و حتی ضعف در ادامه زندگی بعضی از کوتاه اندیشان این طبقه و دیگر جنایات میشود، و جریان روز افزون این مشکل در حقیقت سیلابیست از ژالۀ ابر سیاه خرافات بر فرسوده سازی تهداب افغانستان.

1. ضعف اقتصادی وخرافات پسندی در خانواده ها

ضعف اقتصادی و خرافات پسندی در خانواده ها از جملۀ اساسی ترین عاملینیست که آینده سازان افغانستان را بسوی نابودی کشانده و دامنگیر اکثریت جوانان این کشور میباشد. از جمله ازدواج های اجباری مثل به بد گیری و بدل دختران و فروش دختران مانند حیوانات و اموال، و خواستار شدن طویانه های گزاف که دور از شرف انسانی است، از یکطرف بر تعداد مجردان افزوده و از سوی دیگر در صورت وقوع پیوند، آینده دردسر های فراوانی را در قبال دارد که تمام ارزش های بشری و معنوی را زیر پا گذاشته، کدام مفهومی از زندگی اسلامی و انسانی را باقی نمیگذارد.

اصل دیگری از بی تفاوتی ها در برابر نسل جوان و آینده افغانستان، تجمل طلبی های بی مورد و خوادخواهی های عجولانه و خرافاتی در مراسم پیوند دهی جوانان میباشد، که از اثر ضعف سواد کافی و تعلیم و تربیه در بعضی از خانواده ها راه پیدا نموده و یا رایج است. بگونۀ مثال: طلا پرستی ها که نشانۀ بخل، حسودیت و ارث طلبی است، شیرینی خواری های مجلل قبل از عروسی و سپس عروسی های کمرشکن با خواست های غیر انصافی، اکثر پسران افغانستان را مجبور به کناره گیری از ازدواج ساخته و بر شمار دختران مجرد کشور نیز افزوده است؛ در حالیکه این خرافات به جز از کوتاه فکری و خودنمایی های طفلانه و پسکوچه ای چیزی دیگری نخواهد بود.

درست است که در هر جامعه طبقۀ محدودی از افراد ثروتمند وجود دارند تا از عهدۀ این همه پول پرستی ها و کمرشکنی ها برآیند، مگر درک و قضاوت درستی نیست که افراد دیگر در جامعه با اوشان همچشمی و حسادت نموده، دار و ندار پسر را، فدای یک وقت شکمِ صدها نانخور تماشاچی و لباس های یکبار مصرف و زنگوله های طلایی تبدل کننده عروس زیبا به اسپ گادی و ...  کنند و کشتی زندگی فرزندان شان را به ساحل نا رسیده غریق دریای قرض و بدبختی نمایند.

بیایید به عوض مساعد ساختن زمینه غرق شدن در دریای کوتاه فکری؛ پل منطق و خودشناسی را بنا نمائیم، تا نیفتیده از آن عبور کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۱۳ساعت ۱۱:۱۱ ق.ظ  توسط نــجیـب الله ( جویــــا )  |